افغانستان
-
تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 8:04
عمیقا قلبم به درد اومده برای هم جنس هام که در افغانستان زندگی می کنند.خوش شانس تریناشون تونستن زندگیشون رو ول کنند و فرار کنند و به شهرای دیگه و کشورای دیگه مهاجرت کنن.تا به حال شاید کمتر از انگشتان دستم اینطوری جگرم برای کسی سوخته.بار اول زمانی بود که مادربزرگم رو از دست دادم.اون موقع خیلی بچه بودم...
ادامس خرسی
-
تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 8:04
ادامس خرسی شده دونه ای دو هزار تومن :/ده تا دونه ادامس خرسی خریدم شده بیست هزار تومن:/ تریدنتی شده واسه خودش قبلا یادمه میرفتم پفک نمکی و ویفر میخریدم،بعد مثلا 50 تومن باید فروشنده بهم پس میداد.پول خورد نداشت 5 6 تا ادامس خرسی میداد.یادش به خیر... پ.ن1:با 24 25 سال سن،هنوز یکی از بزرگترین لذتام اینه...
گرگینه
-
تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 8:04
ساعت ۴ صبح که میشه،سوار یه جارو پرنده میشم و شروع به گشتن بین افکار ذهنم می کنم. همه ی چیزایی که منو ناراحت کردن یادم میاد.انقدر زیر و رو و بالا و پایینشون میکنم که حد نداره.عین کوه یخ اون قسمت مخفی ذهنم کاملا خودشو هویدا میکنه.هموناییکه تو روز عادی اپسیلونی هم ازشون به ذهنم نمیرسه.اما امان از شب ها...
تف
-
تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 22:36
تف به این مملکت تف به این دیوونه خونه ای که به دنیا اومدیم تف به این شرایطی که باالاجبار واسمون پیش میاد و باید باهاش بسازیم اسمشم هست اختیار داریم هیچیش دست خودمون و انتخاب خودمون نیست ولی باید قبولش
ماکارونی
-
تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 22:36
من یک عدد عاشق رشته هستم خیلی دوست دارم به حد مرگ رشته دوست دارم رشته خالی دم نکشیده بدون مایع ماکارونی دوست دارم با مایعم دوست دارم هر چقدرم رشته نازک تر خوشمزه تر یعنی بین رشته ها از همه بیشتر عاشق
جوجه
-
تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 22:36
پس از سال ها فهمیدم اون جوجم که دروغکی بهم گفتن گم شد رو گربه خورده☹ با غم انگیزترین حال دلم من چه کنم؟ xa0
نصف شبی
-
تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 22:36
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست...:(
❤
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:28
ثبتش می کنم که یادم بمونه چه حسی داشتم...❤ "گل سرخمxa0 چرا پژمرده حالی؟! بیا قسمت کنیم xa0دردی که داری بیا قسمت کنیم بیش به من ده که تو کوچک دلی طاقت نداری..."
من و او
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:28
داریم کم کم یکی میشیم❤این روزا با تموم سختیاش با وجود او❤ راحت میگذرن. بهم میگه تا تو کنارمی خم به ابرو نمیاد. بهش میگم تو رو دارم مثل کوه میمونی واسم! با همه سختیای زندگیم میجنگم شکستشون میدم. واقعا
میم من
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:28
من خیلی دوستش دارم خیلی خیلی خیلی زیاد... عاشق لبخند زدنش،xa0ذوق کردنش، دعوا کردنش، فکر کردنش، شوخی کردنش، جدی بودنش، رانندگی کردنش، غذا خوردنش، صبحت کردنش، کامل و با جزئیات توضیح دادنش، خوابیدنش و همه
پس از ماه ها بازگشته
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:28
حس اصحاب کهف بهم دست داده بچه های وب کلی دچار تغییر و تحول شدن! شایان و پریا (تماما مخصوص) یه پروسه ی طولانی عاشق شدن و پروسه ی طولانی تر شکست عشقی داشتن... پریا شخصا بهت افتخار میکنمخیلی زنیدمت گرم به توام افتخار میکنم شایان ولی نه به اندازه پریا ایکس و معلوم لیموی عزیز نوبت شماست دیگهxa0وقتشه استی...
ولنتاین خود را چگونه گذراندید؟
-
تاریخ: 1398/3/12 ساعت: 17:38
به نام خدا تو حیاط بیمارستان، با لباسای صورتی گشاد و دمپایی آبی سرم به دست ولی اینا اصلا مهم نیست چون اونی که باید میبود، بود:) :)))))))))))))))
سوپرایز
-
تاریخ: 1398/3/12 ساعت: 17:38
ساعت شش عصر بود. در حالیکه رو تخت بیمارستان دراز کشیده بودم و داشتم پست های خرس و شکلاتی مردم و عشقاشون رو لایک میکردم، یهو مکالمه ای بدین شکل صورت گرفت: ـ سلام. حالتون خوبه؟نوبت شیمی داشتین، بیمارستا
فخر فروشی
-
تاریخ: 1398/3/12 ساعت: 17:38
این آهنگ رو گذاشته، با یه حالت مغرور و متکبر و فخر فروشی توام با تمسخر بهم میگه اینا خواننده های زمان ما هستنا خواننده های زمان شما فقط بلدن صدا رو بندازن تو دماغ و زار بزنن انگار ننشون مرده
گرفتگی بی وقت
-
تاریخ: 1398/3/12 ساعت: 17:38
از اون وقتاست که همینجوری الکی و بی دلیل نصف شبی دلم گرفته☹ نمیدونم چرا... دو سه ساعت اخلاقای رو اعصاب اطرافیانم هی تو ذهنم خود به خود مرور میشن. بعد از دستشون عصبانی میشم... بعدم دلم میگیره... م م ب_
میم مثل؟
-
تاریخ: 1398/3/12 ساعت: 17:38
کاش میشد بعضی از آدمارو مثل کتاب جلد گرفت یا مثل مو تافت زد نمیدونم... یه کاریشون کنی که همینجوری بمونن تکون نخورن ☹ از پیشت نرن... پ.ن: تفکرات سمی مریض که حمله کردن به ذهنم و ولم نمیکنن...
روز مادر
-
تاریخ: 1398/3/12 ساعت: 17:38
هیچ وقت فکر نمی کردم همچین مامان دلنازکی داشته باشم:) امسال بعد از دو سال روز مادر خونه بودم. خلاصه با جناب پدر و برادر تدارکاتی دیدیم. از فرصت دو ساعته که خونه رو ترک کرد استفاده کردیم. من شیرینی مور
التماس دعا
-
تاریخ: 1398/3/12 ساعت: 17:38
فردا علوم پایه داره:) التماس دعا برای او❤
کودکی یادت به خیر
-
تاریخ: 1398/3/12 ساعت: 17:38
دلم بچگی هامو میخواد. نه اینکه به گذشته برگردما! نه اصلا! من حاضر نیستم حتی یک روز به گذشته برگردم. ولی دلم میخواد حس و حال اون موقع هام برگرده. اون زمونا خیلی ذوق واسه همه چیز داشتم. اینکه میگم بچگی
نوستالژی:)
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 11:17
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای