خرید بک لینک
عمیقا قلبم به درد اومده برای هم جنس هام که در افغانستان زندگی می کنند.خوش شانس تریناشون تونستن زندگیشون رو ول کنند و فرار کنند و به شهرای دیگه و کشورای دیگه مهاجرت کنن.تا به حال شاید کمتر از انگشتان دستم اینطوری جگرم برای کسی سوخته.بار اول زمانی بود که مادربزرگم رو از دست دادم.اون موقع خیلی بچه بودم و بازم خیلی زندگی رو درک نکرده بودم.بار دوم زمانی بود که یه خانم دکتری از استرس اینکه نکنه مریضش بمیره سکته ی مغزی کرد و زندگی نباتی و نهایتا هم اعضاش رو به کسای دیگه بخشیدن.اون موقع کنکوری بودم و مدام تو ذهنم به این فکر می کردم که چقدر سخت بعد از گذروندن این همه مرحله ی سخت و قبول شدن و گذروندن دروس سنگین پزشکی،زمانیکه نزدیکای فارغ التحصیلیش بود اینطوری از دنیا رفت.دفعه ی بعدش حادثه هواپیمای اکراینی بود که سال ۹۸ اتفاق افتاد و عمیق عمیق قلبم رو به درد اورد و حتی نمیتونستم خودم رو یک لحظه جای نزدیکان اون افراد بذارم.دفعات بعدی زمانی بود که کرونا اومد و چندین تن از رزیدنتا،پرستارا و پزشکانی که میشناختمشون به کرونا مبتلا شدن و ازبین رفتن،واقعا جو سخت و سنگینی بود. اما این بار...این بار اصن ادم نمیدونه چی بگه... این بار جنس غمش با همیشه فرق داره... میتونم خودمو به جاشون تصور کنم که چقدر احساس بی کسی میکنن.چقدر سخت که کسی نباشه واسه ی تو و از تو حمایت کنه.این دختران شاید حتی از جانب پدرانشون هم مورد حمایت قرار نگیرن و دو دستی تقدیم یک مشت احمقِ تندرو خدانشناس بشن.هیچ تقصیری هم ندارن.تنها فرقشون با من اینه که ۱۰۰۰ کیلومتر اونور تر به دنیا اومدن.جبر جغرافیاییشون باعث شده به جای اینکه زنانگی رو تجربه کنن و به فکر پیشرفت در زندگی و تحقق اهداف و ارزوهاشون باشن، فرار کنن تا یک مشت موجود دوپادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 8:04

ادامس خرسی شده دونه ای دو هزار تومن :/ده تا دونه ادامس خرسی خریدم شده بیست هزار تومن:/ تریدنتی شده واسه خودش قبلا یادمه میرفتم پفک نمکی و ویفر میخریدم،بعد مثلا 50 تومن باید فروشنده بهم پس میداد.پول خورد نداشت 5 6 تا ادامس خرسی میداد.یادش به خیر... پ.ن1:با 24 25 سال سن،هنوز یکی از بزرگترین لذتام اینه که بشینم یه گوشه واسه خودم ادامس باد کنم،بترکونم،ادامس باد کنم،بترکونم پ.ن2: از حق نگذریم انصافا جز معدود محصولاتی هست که هنوز کیفیت خودشو حفظ کرده پ.ن3: از اتاق فرمان اشاره میکنن ادامس خرسی made in japan هست.بچگیمون ادامس خارجکی میخوردیم و نمیدونستیم!انقد باکلاس بودیم!!! پ.ن: یه خاطره ام بگم، یه سری 6 7 تا بسته ادامس خرسی رو با هم خوردم که بتونم خیلی زیاد بادش کنم.موفقم شدم فقط متاسفانه وقتی ترکید چسبید به موهام و دیگه بقیشم نمیگم که چه بر من گذشت تا جداشون کردم.البته بچه بودم 6 7 سالم بود. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 8:04

ساعت ۴ صبح که میشه،سوار یه جارو پرنده میشم و شروع به گشتن بین افکار ذهنم می کنم. همه ی چیزایی که منو ناراحت کردن یادم میاد.انقدر زیر و رو و بالا و پایینشون میکنم که حد نداره.عین کوه یخ اون قسمت مخفی ذهنم کاملا خودشو هویدا میکنه.هموناییکه تو روز عادی اپسیلونی هم ازشون به ذهنم نمیرسه.اما امان از شب ها...چند ماه قبل یک شب دچار بمباران فکری شدم،به حدی که داشتم دیوونه میشدم و میخواستم خودمو راحت کنم.همه افکار ناراحت کننده با هم بالا اومده بودن و داشتن منو میخوردن.از اونجایی که جرعت سوئیساید رو نداشتم تصمیم به حل این مشکل عدم تسلط بر ذهن گرفتم.در واقع من انقدر از این مسئله عذاب کشیدم تا تونستم راه حل خوبی پیدا کنم.الان میتونم با افتخار بگم که نسبت به پارسال همین موقع حدود ۵۰درصد توانایی بیشتری برای کنترل افکار ذهنم دارم.حتی نصف شبا که ورق برمیگرده و افکار عمیق ترین قسمت ذهنم بالا میان. خب این اتفاقات خوبی که واسه من افتاد و یاد گرفتم چجوری تا حدی ذهنمو کنترل کنم بسیار واسم دلنشین بود.الان به مرحله ای رسیدم که افکارم رو کنترل میکنم و میتونم به صورت منطقی حلشون کنم.گاهی افکار ناراحت کننده ای وجود دارن که عاملش دیگران هست.اینجور مواقع اصولا پاسخ به اون فکر ناراحت کننده نیازمند گفتن چند کلام حرف یا نشون دادن یک رفتاریه تا ذهنم اروم بگیره.مثال میزنم:اون روزی که خانم میم منو با حرف خودش ازرد،پاسخم این بود که مدت ارتباطم رو باهاش خیلی محدود کردم و خیلی خوب جواب داد.ذهنم به شدت اروم گرفت و احساس کردم رفتار بالغانه ای از خودم نشون دادم. حالا مشکلی که بوجود اومده اینه که به تازگی نصف شبا یک سری پاسخ های خیلی قوی به ذهنم میرسه که فقط همون نصف شبا برای انجام دادنشون مصمم هستم.صبح که میشه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 8:04

تف به این مملکت تف به این دیوونه خونه ای که به دنیا اومدیم تف به این شرایطی که باالاجبار واسمون پیش میاد و باید باهاش بسازیم اسمشم هست اختیار داریم هیچیش دست خودمون و انتخاب خودمون نیست ولی باید قبولشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: سه شنبه 6 اسفند 1398 ساعت: 22:36

من یک عدد عاشق رشته هستم خیلی دوست دارم به حد مرگ رشته دوست دارم رشته خالی دم نکشیده بدون مایع ماکارونی دوست دارم با مایعم دوست دارم هر چقدرم رشته نازک تر خوشمزه تر یعنی بین رشته ها از همه بیشتر عاشق ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: سه شنبه 6 اسفند 1398 ساعت: 22:36

پس از سال ها فهمیدم اون جوجم که دروغکی بهم گفتن گم شد رو گربه خورده☹

با غم انگیزترین حال دلم من چه کنم؟

برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: سه شنبه 6 اسفند 1398 ساعت: 22:36

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست...:(

برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: سه شنبه 6 اسفند 1398 ساعت: 22:36

ثبتش می کنم

که یادم بمونه

چه حسی داشتم...❤

"گل سرخم

چرا

پژمرده حالی؟!

بیا قسمت کنیم

دردی که داری

بیا قسمت کنیم

بیش به من ده

که تو کوچک دلی

طاقت نداری..."

برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:28

داریم کم کم یکی میشیم❤این روزا با تموم سختیاش با وجود او❤ راحت میگذرن. بهم میگه تا تو کنارمی خم به ابرو نمیاد. بهش میگم تو رو دارم مثل کوه میمونی واسم! با همه سختیای زندگیم میجنگم شکستشون میدم. واقعا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:28

من خیلی دوستش دارم خیلی خیلی خیلی زیاد... عاشق لبخند زدنش، ذوق کردنش، دعوا کردنش، فکر کردنش، شوخی کردنش، جدی بودنش، رانندگی کردنش، غذا خوردنش، صبحت کردنش، کامل و با جزئیات توضیح دادنش، خوابیدنش و همه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:28

حس اصحاب کهف بهم دست داده

بچه های وب کلی دچار تغییر و تحول شدن!

شایان و پریا (تماما مخصوص) یه پروسه ی طولانی عاشق شدن و پروسه ی طولانی تر شکست عشقی داشتن...

پریا شخصا بهت افتخار میکنمخیلی زنیدمت گرم

به توام افتخار میکنم شایان ولی نه به اندازه پریا

ایکس و معلوم لیموی عزیز نوبت شماست دیگه وقتشه استین بالا بزنیدکام آن

برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:28

به نام خدا

تو حیاط بیمارستان، با لباسای صورتی گشاد و دمپایی آبی

سرم به دست

ولی اینا اصلا مهم نیست

چون اونی که باید میبود، بود:)

:)))))))))))))))




برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: يکشنبه 12 خرداد 1398 ساعت: 17:38

ساعت شش عصر بود. در حالیکه رو تخت بیمارستان دراز کشیده بودم و داشتم پست های خرس و شکلاتی مردم و عشقاشون رو لایک میکردم، یهو مکالمه ای بدین شکل صورت گرفت: ـ سلام. حالتون خوبه؟نوبت شیمی داشتین، بیمارستاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: يکشنبه 12 خرداد 1398 ساعت: 17:38

این آهنگ رو گذاشته، با یه حالت مغرور و متکبر و فخر فروشی توام با تمسخر بهم میگه اینا خواننده های زمان ما هستنا خواننده های زمان شما فقط بلدن صدا رو بندازن تو دماغ و زار بزنن انگار ننشون مرده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: يکشنبه 12 خرداد 1398 ساعت: 17:38

از اون وقتاست که همینجوری الکی و بی دلیل نصف شبی دلم گرفته☹ نمیدونم چرا... دو سه ساعت اخلاقای رو اعصاب اطرافیانم هی تو ذهنم خود به خود مرور میشن. بعد از دستشون عصبانی میشم... بعدم دلم میگیره... م م ب_ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: يکشنبه 12 خرداد 1398 ساعت: 17:38

صفحه بندی